کامبیز پستونک که سواد درستوحسابی نداره و میزان آیکیوش گاهی از دمای هوا هم پایینتره، تصمیم میگیره چند روزی از تعطیلات تابستون رو کنار ساحل بگذرونه. بین آگهیها، چشمش به یه متن میخوره. البته نه اینکه متن رو درست بخونه؛ بیشترش رو فقط حدس میزنه: «...اسحمام... خنده... گشت در جزیره... دوستان دریایی... خاطرناک...» کامبیز با ذوق گفت: «بهبه! استحمام، خنده، گشت جزیره، دوستای دریایی، خاطرههای باحال... دقیقاً همون توریه که دنبالش بودم!» روز حرکت، با یه چمدون پر از مایو، کرم ضدآفتاب، عینک دودی، توپ بادی و یه اسپیکر برای پلی کردن موسیقی، خودش رو به اسکله رسوند. وقتی وارد کشتی شد، فقط سرمه رو دید؛ بلوا روی شونهش نشسته بود، شمشیر به کمر، با اخم به افق خیره شده بود. کامبیز با هیجان گفت: «اوهو! تم سفر دزد دریاییه؟ دم برگزارکنندهها گرم، خیلی خفن اجراش کردن!» سرمه که از اینکه فقط یک نفر آگهی استخدامش رو دیده بود، اونم همچین موجودی، حسابی ناامید شده بود، تصمیم گرفت قبل از اینکه همین یک نفر هم پشیمون بشه، حرکت کنه./n «طنابها رو باز کن! لنگر بالا!» کشتی راه افتاد و کامبیز هم با خیال راحت روی عرشه دراز کشید تا آفتاب بگیره. چند ساعت بعد، سرمه یه نقشه قدیمی رو روی میز باز کرد و گفت: «طبق این نقشه، گنج باید زیر درخت وسط جزیره دفن شده باشه.» کامبیز چند ثانیه ساکت موند و بعد گفت: «...صبر کن. حس میکنم اونقدری که به من خوش میگذره، به تو خوش نمیگذره. راستی بقیه کجان؟ تور تفریحی دو نفرهست؟» سرمه اخم کرد. «تور؟» کامبیز آگهی رو نشون داد و گفت: «اینجا نوشته سفر به جزیره، ماجراجویی، تجربه فراموشنشدنی... من فکر کردم تور تابستونیه!» سرمه گوشی رو گرفت، یه نگاه به آگهی انداخت، بعد با عصبانیت فریاد زد: «اینجا نوشته: استخدام خدمه برای یافتن گنج. احتمال درگیری با دزدان دریایی، گرسنگی و مرگ وجود دارد! مگه آگهی استخدام خدمه رو نخوندی؟» کامبیز با تعجب گفت: «من فقط تیترشو خوندم... بعدشم فکر کردم اون قسمتهای ریز، یه سری قوانین بی اهمیته. کی اونا رو میخونه؟!» سرمه چند ثانیه به کامبیز خیره شد، بعد به آسمون نگاه کرد و گفت: «از بین هشت میلیارد آدم... تنها کسی که برای این آگهی ثبتنام کرد، تو بودی؟» کامبیز با افتخار لبخند زد. «یعنی قرعهکشی هم بردم؟» سرمه با عصبانیت نقشه رو لوله کرد و به سمت کامبیز پرتاب کرد. «این افتضاحه… حتی از بدون خدمه سفر کردن هم بدتره…»


