ننجون بزرگترین معاملهی مافیایی سال رو تو عمارتش ترتیب داده بود و همهی خانوادههای مافیا شهر دعوت بودن؛ معاملهای که قرار بود قدرت و نفوذش رو چند برابر کنه. اما صبح روز مراسم، اتفاق عجیبی افتاد. همهی کیفهای پول، اسلحهها و قراردادهای محرمانه با آبنبات و شکلات عوض شده بودن. روی تمام آبنباتها فقط یه جمله نوشته شده بود: «با عشق، عمه کتی» ننجون حسابی به هم ریخته بود. این فقط یه خرابکاری ساده نبود؛ یکی جلوی چشم تمام خانوادههای مافیا، اعتبارش رو هدف گرفته بود. اون خوب میدونست فقط یه نفر جرأت همچین کاری رو داره. برای تلافی، بهترین گربههای جاسوسش رو فرستاد تا کلبهی شکلاتی عمه کتی رو زیر نظر بگیرن و فرمول آبنباتهای جادوییش رو پیدا کنن. اما عمه کتی انگار از قبل همهچیز رو میدونست. هر گربهای که وارد کلبه میشد، با یه ظرف شیر گرم، چند تکه ماهی، کلی نوازش و اسباببازیهای تازه روبهرو میشد. چند ساعت بعد هم، بدون اینکه کوچکترین خبری از مأموریت داشته باشه، چاقتر، خوشحالتر و خوابآلود به عمارت برمیگشت. چند روز گذشت. نه از فرمول خبری بود، نه از مأموریت. فقط گربههایی که دیگه هیچ علاقهای به جاسوسی نداشتن. ننجون همون لحظه فهمید یه جای بازی رو اشتباه رفته. صبح روز بعد، وقتی گاوصندوق عمارت رو باز کرد، تمام اسناد محرمانهی معامله ناپدید شده بودن. جاشون فقط یه پاکت باقی مونده بود. داخل پاکت، یه احضاریه از طرف پلیس اینترپل به اتهام نقض حقوق حیوانات بود و زیرش یه یادداشت کوتاه با همون دستخط آشنا: «من گربهها رو بهتر از تو میشناسم، ننجون.» پایین یادداشت هم، مثل همیشه، فقط یه امضا دیده میشد: «با عشق، عمه کتی» اون شب هیچ گلولهای شلیک نشد، اما همه فهمیدن جنگ بین ننجون و عمه کتی وارد مرحلهی تازهای شده؛ جنگی که توش، یه آبنبات میتونست خطرناکتر از یه اسلحه باشه.


