نوبت اصلاح
سالها قبل، پدرخوانده مأموریتی رو به تاکایا تاتسو سپرد که نیاز به صبر، فداکاری و پنهانکاری داشت؛ نفوذ به خاندان ساکوراشی. تاکایا برای انجام این مأموریت مجبور شد همهچیز رو پشت سر بگذاره. نام ، گذشتهاش و حتی هویتش رو کنار گذاشت تا بتونه در میان دشمنان خونواده جایگاهی پیدا کنه. سالها در سکوت زندگی کرد، اعتماد ساخت و قدمبهقدم به یکی از افراد مهم خاندان ساکوراشی تبدیل شد. اما نفوذ در دل دشمن همیشه بهایی داره... بعد از اتفاقات اخیر و آشوبی که با ورود تورج به جلسهی سران ساکوراشی رقم خورد، همهچیز برای تاکایا تغییر کرد. او برای نجات کسی که نباید گرفتار میشد، مجبور شد دست خودشو رو کنه و تمام سالهایی که برای پنهان موندن تلاش کرده بود، در یک لحظه فرو ریخت. ساکوراشیها حقیقت را فهمیدن. مردی که سالها در کنارشون ایستاده بود، در واقع سایهای از طرف پدرخوانده بود. مأموریت تاکایا شکست خورده بود، اما هنوز کارهایی برای رسیدگی وجود داشت. با افشا شدن هویت تاکایا، پدرخوانده میدونست که یه سری حسابها باید بسته بشه. اما این بار قرار نبود تاکایا تنها باشه. کنار اون، کسی قرار گرفت که در کار خودش استاد بود؛ اسی، آرایشگر نیمهشب. اسی همیشه با لبخند، قیچی و سبیل جالبش شناخته میشد؛ اما پشت اون چهرهی آرام، کسی بود که خونواده برای سختترین تسویهحسابها به سراغش میرفت. اون شب، آرایشگاه مخصوص ساکوراشی مثل همیشه تا دیروقت مشغول بود. مردی روی صندلی نشست و انتظار داشت همون آرایشگر همیشگی بیاد و کار رو شروع کنه. اما روبهروی آینه، اتفاق دیگهای افتاد. در انعکاس شیشه، دو نفر دیده میشدن که از میان سایهی غلیظ پشت صندلی جلو میومدن؛ "جناب نوبت اصلاح شما رسیده... البته اصلاح حساب…" اسی آروم تیغش رو آماده کرد و تاکایا بدون اینکه چیزی بگه، اسلحه رو آروم و تهدید آمیز بالا اورد طوری که مرد جرئت حرکت نداشت. ساکوراشیها فکر میکردن با افشای تاکایا، بازی رو تموم کردهان؛ اما نمیدونستن پایان یه نفوذ، آغاز یه تسویهحسابه. و این بار، خونواده کسی رو فرستاده بود که کار رو تا آخر تموم کنه.


